تبلیغات
یادداشت های دل
تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
سلام دوستان عزیزم
آبجی ها و داداشی های گلم 
خیلی ممنونم از اینکه به و بلاگ من سر زدید 
.
.
.
اگر با تبادل لینک موافق بودید بهم خبر بدید
موافقم 
.
.
.
راستی 
نظر یادتون نره 
.
.
.
عشقیــــــد 


تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
مردها به دو دسته تعصبی و اُپـــِـن مایند تقسیم نمیشوند بانو ؛
مردها یا دوستت دارند یا ندارند ...

دوستت که داشته باشند ،
حتی وقتی مهمانتان پسر ده سال از تو کوچک تر هم باشد حسودی میکنند ،
هر یک قلب قرمز زیر عکسهایت میشود یک درد روی قلبش ،
هر یک باری که اسم پسر غریبه جلویش بیاوری یک تار سفید میکند ...
مردها که دوستت داشته باشند؛
به رنگ موهایت کار دارند ،
به رژ قرمز و سرخی دستانت ،
به شلوار تا زده و به مانتویی که به نظرشان کمی جذب است ...
مردهایی که دلشان را به تو داده اند ،
از ساعت نــُــه آمدنت به خانه ، قلبشان مچاله میشود ،
دوست معمولی و هم کلاسی همه را به یک چشم میرانند :
"خطر"

مردهایی که دوستت ندارند ولی؛
ساعت یک بروی خانه یا هشت شب برایشان فرقی ندارد ،
اینکه هم کلاسی دانشگاهت تو را فلانی جان صدا میزند اخم هایشان را توی هم نمیکند ،
رژت که پررنگ باشد برای پاک کردنش با حرص دستمال کاغذی روی لب هایت نمیکشند ،
موهایت را نامرتب زیر روسریت نمیزنند ،
و اسم هزار تا پسر هم که روی گوشیت بیفتد عکس العمل نشان نمیدهد...
آنهایی که دوستت ندارند
با گفتنِ " باید ازدواج کنم " هم ته دلشان از حس رقیب داشتن نمیلرزد ،
با هیچ حرفی حسادتشان تحریک نمیشود
و مدام فالوور هایت را چک نمیکنند ...

مردها یا متعصبند یا دوستت ندارند !
از این دو حالت خارج نیست جانم ...


تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : یه عاشق
دیروز دیدمش ...
باور کردنی نبود ...
شنیده بودم دنیا کوچیکه ..؛
اما فکر نمی کردم انقدر دست و دلباز باشه 
که از اون سرش اونی رو که میخوام برداره بیاره و سبز کنه جلوم ،،،
پشت چراغ قرمزِ یه چهارراهِ شلوغ ...
دیدم داره رد میشه... 
داره بی اونکه منو ببینه میره ... 
نفهمیدم چی شد دستمو گذاشتم رووو بوق ...
راننده گفت چیکار می کنی خانم ...؟
قلبم داشت وایمیستاد ...
اونم وایستاد ، 
صورتشو برگردوند سمت راننده ، 
دستشو چرخوند رو هوا که : چته ...؟
چم شده بود ...؟
راننده زل زده بود به من ... 
من زل زده بودم به اون... 
اون زل زده بود به راننده...
یکی از پشت گفت : سبز شد آقا برو ...
راننده دستشو از پنجره داد بیرون که : خب بابا ... رد شو برو دیگه ...
اونم روشو کرد اونور ، 
راشو کشید که بره ... 
منم درو باز کردم که برم ...
در خورد به یه موتور سوار ... 
موتور سواره پرت شد رو زمین ... 
راننده دادش رفت هوا ...
راه بند اومد ... 
بند نبودم سر جام ... 
پیاده شدم که برم ... 
راننده راهمو بست ...
گفتم : برو کنار ... باید برم دنبالش ...!!
گفت : دنبال کی ؟
گفتم : همینی که رد شد ...
گفت : کی رد شد ...؟
گفتم : همینی که براش بوق زدم ، همینی که بهت گفت چته ...
گفت : کِی بوق زدی ...؟ چی میگی...؟
گفتم : آقا تو رو خدا ... الان برمیگردم ...
گفت : خواب دیدی خیره ... کرایه تو ندادی ، خسارتم باید بدی ...
گفتم : آقا چرا نمی فهمی نرسم بهش میپره هواپیماش ..!!
خواهرم پیاده شد ...
گفت : آقا ببخشید ... داغونه ...
راننده گفت : زد داغون کرد همه چیزو ...
موتور سوار از درد می پیچید به خودش ...!
من از دلتنگی می پیچیدم به خودم ...!
خواهرم از خجالت می پیچید به خودش ...!
زد داغون کرد همه چیزو ........


تاریخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
میگویی دوستم نداری
اما ؛
خیره میشوی ..
گل میخری ..
با من که حرف میزنی صدایت را صاف میکنی ...
شعر میخوانی ..
باشد !
قبول جانِ دلم  ..!
اصلا تا باشد از این دوست نداشتن ها ...!


تاریخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
ﮐﺎﺵ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾمان ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﭘﺮﺍﻧﺪﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻃﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ..
ﻭ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﻥ ﮔﺮﺑﻪ ﺍﯼ ،
ﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯾﯿﺪﻩ 
ﻻﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ ،
ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﯾﺎﺱ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ ،
ﻭ ﻧﺎاﻣﯿﺪ کردن درمانده ای ...
ﮐﺎﺵ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾمان
ﺍﺯ ﻣﺒﻄﻼﺕ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ !
ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﻏﺒﺎﺭ ﻏﻢ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﺩﯾﮕﺮﯼ ..
ﭼﺸﺎﻧﺪﻥ ﺷﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ
ﺑﻪ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ..
ﻗﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ..
ﻭ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺗﻦ ﭘﺮﻭﺭ
ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ!
ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ
ﺗﺎ ﺍﺫﺍﻥ ﺻﺒﺢ ..!
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺗﯿﺮ ﯾﺎ ﺟﻮﻻﯼ ...
ﻫﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ
ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ
ﺍﺷﮑﯽ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﯼ ، 
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ...
ﺭﻭﺯﻩ ﯼ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ !
ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ، ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ،
ﺍﺯ ﺭﯾﺎ ، ﺍﺯ ﺗﻬﻤﺖ ،ﺩﻭﺭﻭﯾﯽ ،
ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻧﮓ ، از کینه ،از کینه ، و از کینه ...
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﺎ ﺑﻮﺩﻩ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ  . . 


تاریخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 04:35 ق.ظ | نویسنده : یه عاشق

مــَــــــگـــِـــــــعــــ  نـــــــــَـــــــــعــــ ؟!


تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
مادربزرگ همیشه میگفت:‌ دردِ تن یك جا نمى ماند!
كلیه می زند به كمر،
كمر می زند به پا،
پا می زند به قلب ...
میگفت: درد هى توى تَـنِت تقسیم میشود!
اما دردِ روح قُلمبه می شود...
یك جا اَمانَـت را مى بُـرَد،
هركسی هم كه از راه برسد
و بپرسد چه مرگت است؟
فقط میشود دستت را روى زانو و كمرت بگذارى
و ناله كنى كه تیر می كشد...
درد روح را نمیشود نشان كسى داد ..!!


تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق

رمضان شده است ...،
راستی !
حسرت تو را خوردن ،
روزه را باطل نمیکند ؟!..


تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 02:53 ق.ظ | نویسنده : یه عاشق

حلــــول مـــاه مبـــــارک رمضــــان رو تبریــــک میگــــم ..! 


تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 07:09 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق


تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
عشـق یعنی یک تلنگر بر تن احساس گل ،
عاشقی یعنی بزن بر این دل دیوانه پُل ...

عشق یعنی روز و شب درگیر غوغای نگاه !
عشق یعنی حسرت و اشک و من و اندوه و آه ...

عشق یعنی شعر چشمان تو را باور کنم ..
در تب این شعله ها این دیده‌ام را تر کنم ..!!

من اسیر غل و زنجیر و خم موی تو ام ..
تشنه و آشفته در محراب ابروی تو ام !!

شعر یعنی شعر عاشق در کتاب خاطرات ..،
خیره بر چشمان شب با بهت و حسرت گیج و مات ...!!

عشق یعنی یک غزل در وصف دل در عمق شب !
قافیه اشک و ردیفش شعله عشق است و تب...!!! 




تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
از همان اول سوداى رفتن در سر داشت؛
زادگاهش را دوست نداشت و 
میخواست آزادى را جورِ دیگرى تجربه كند...
و این روز به روز به استرسم اضافه میكرد
كه مبادا ،
دقیقاً همان جا كه نفسم به نفسش بند شده ،
صبحی بیاید و چشم باز كنم و ببینم چمدانش را بسته و
تمامِ خاطراتمان را بسته بندى كرده و
روى همه شان برچسب زده " با احتیاط حمل شود"....!!!!
من اما آدمِ رفتن نبودم...
هواىِ آلوده ى شهرم را با هیچ كجا معامله نمیكردم .. 
میگفتم: 
جانم...؛
آخر در آن شهرِ غریب ،
كجا هواىِ عاشقىِ "اردیبهشت" به مشامت میخورد؟.. 
"خردادِ"پر از حادثه دارد؟..
پاییزش جان میدهد براىِ دونفره ها؟..
جیبِ لباسهاى زمستانى شان،
جا براى دو دستِ گره خورده دارد؟..
لبخندى میزد و پاسخى نمیداد!
تمامِ رویایش این بود كه باد بپیچد لاى موهایش و
آزادانه شهر را قدم بزند!
حریفش نشدم،
رفت... 
دقیقاً همانجا كه نفسم به نفسش بند شده بود !!!
و حالا هر بار 
چشمم می افتد به هواپیماهایى كه بر فرازِ شهرم
پرواز میكنند..!! 
دلم میگیرد...
برای كسی كه مانده و
 یارش را
خاطراتش را...
دارند میبرند !
میبرند به دورترین نقطه ى روىِ زمین ...!!


تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 03:52 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
طلوع گرم چشمانت مرا صادق ترین صبح است..؛
                            اگر نه کار خورشید جهان عادت شده ما را..!!


تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
اوج عاشقانه ها
جمله ایست که میگوید:
میخواهم بروم ...

و این یعنی دلش میخواهد؛
آنقدر عاشقی کنی و برایش شعر بگویی
که قانع شود بماند ...

کسی که قصدش رفتن باشد،
بی خبر می رود ...!!!


تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
دلتنگ که باشی، 
آدم دیگری میشوی..
خشن تر، 
عصبی تر، 
کلافه تر 
و 
تلخ تر ...
و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری...
همه اش را نگه میداری و دقیقا سر همان کسی خالی میکنی،
که دلتنگش هستی!!!...


تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 05:58 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت..
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت....
میشوم دورترین خاطره در شبهایت..
تو به من میخندی !
و به خود میگویی:
باز می آید و میسوزد از این عشق ولی.....
برنمی گردم ، نه !!!!!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد....!!!


تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 04:25 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
ز چه گویم، زکجا؟ قصه دراز است هنوز
من و احساس تو که، مساله ساز است هنوز..

من هواخواه تو بودم تو کمی عاشق من !
آه آن  عشق که آن، روح نواز است هنوز..

روزگاری دل من در پی چشمان تو بود ،
چشم زیبای تو که حادثه ساز است هنوز..

یاد آن بازی لب های تو در صفحه جان ،
رخِ زیبای تو که شعبده باز است هنوز..

خاطرات خوش آن روز که باران زده بود  ،
نمِ باران عجیبی که نیاز است هنوز..

یادت آید ز صفا گفتی و از مهر و وفا !
آن وفا گفتن تو گوش نواز است هنوز..

بال پروانه از آن شعله هجران تو سوخت ،
ناله سر داد که پُر سوز و گداز است هنوز..

می‌شود بار دگر سوی من آیی "جانم" ؟
سوی من آمدنت، گر چه به ناز است هنوز..


تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
آدمها همدیگر را پیدا می کنند... 
از فاصله های خیلی دور ...
از تهِ نسبت های نداشته...
انگار جایی نوشته بود که اینها ،
باید کنار هم باشند !
می شوند همدم ، 
می شوند دوست ،
می شوند رفیق ، 
اصلأ می شوند جانِ شیرین ..
درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم ...
حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است ،
دل برای خنده هایشان ضعف می رود ؛
اصلأ بودنشان شیرین است !!
وقتی هم که نیستند ،
هی همدیگر را مرور می کنند ..
و مُدام گوش به زنگِ آمدن هم هستند ...
خدا این آدم ها را نگیرد از هم ..


تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 01:32 ق.ظ | نویسنده : یه عاشق
امنیت
نه بغل
نه دست
نه شانه دارد
که تکیه کنم...!؟
امنیت یک «تـــو» دارد
ازجنس ماندن
که
هرازگاهی دستهایش رامی گیرم بغلش می کنم
و
سر روی شانه هایش می گذارم....


تاریخ : شنبه 9 اردیبهشت 1396 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
آقا گمانم من شما را دوست ..
حسی غریب و آشنا را دوست ..
نه ، نه ! چه می گویم ؟ فقط این که ؛
آیا شما یک لحظه ما را دوست ؟!
مظور من این که شما با من ،،
من با شما این قصه ها را دوست ..
ای وای ! حرفم این نبود .. اما ؛
سردم شده .. آب و هوا را دوست ..!
حس عجیب پیشتان بودن ،
نه ! فکر بد نه ! من خدا را دوست ..
از دور می آید صدای پا ،،
حتی همین پا و صدا را دوست ..
این بار دیگر حرف خواهم زد ،
آقا گمانم من شما را دوست ...!!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
حــالا کـه مـــن کــور شـــدم دور شـدم از خـودم ،،،
دیگـه یه ذره حـس خـوب ، نـمـی گـیـرم از تـو هـم ،،،
تــو کـه کـسـی تـو زندگیت نــی آخـرش پـس منــــم ،،،
بذا مـنــم حــس کـنـم کــه مـنـو بـه پاهـات بـسـتـنـــم ،،،
مـن نــمـی گـم قـهــر نکـن .. قهــر کـن ! ولـی حرف بـزن ..!!
هـمیـشه بــاعـث شـدی کــه اشــک تــو چـشــام حـــلقـه زد ،،،
کــــاشــکـی هــمـــونقـد کـــه مــریـض تعـــریــف مـــردمــــــی ،،،
بــفـــهــمــی واســه تــنـهــایــیـام هیـــشــکی بـهـتــر از تـو نــــی ،،،
ایـــنــم یـــه جـــور درده داروشـــــو نـمـــیـفــــروشـــــن کــــــــــه ،،،
حــــتـــمــا نــبـــایــد بـــیــای یـدفـــعـــه بــزنــی تـــو گـوشـــم کــــــه ،،،
ایـــنــم یـــه جـــور درده کــــه غـــــیـــر تــــــو نـــــداره جــــاتــــــــــــو ،،،
ای کــه لــــعــنــت بــــه تـــــــمــوم خــــــــاطــــرات بـــــــــــا تـــــــــــــــــو ،،،
                                                                                       بـــــــــــا تـــــــــــــــــو ،،،
                                                                                          بـــــــــــا تـــــــــــــــــو ...

# علیرضا طلیسچی


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
دورت یه مُشــت به درد نخــورن 
            کــــه نمیخــــوان عــاشقـت بکنـــــن 
                                            دلِ مـــن ، دلِ مــــن ...!

بـه زودی مـی بینــی خیلـی پـُــرن 
     کســایـــی کـــه منتظـــــر نشــــــدن 
                    وســـط راه یهـــو دل میبـــُـــرن 
                                                      دلِ مــــــــن ...!

خستـــه نشـــدی 
  از صبـــر بیخـــودی 
         کـــه هیچکـــدوم واسه 
                  دوست داشتــن تــو نــی
                          تـا تـو باشـی عـُـمـرتــو تبــاه نکنــی واسـش !
                                 تـا تـو باشـی هرکیــــو راه نـدی تــــو دلـــت 
                                          مهـــربـــونـــی کنــــی بــــازم بـــزنــه بـــِـــت
                                                      لعنـــت بـه عشقـی کـه هیچـی نمیمونـه تــَـــش ...!

#علیرضا طلیسچی

برچسب ها: علیرضاطلیسچی، آهنگ، شعر، متن، دل من،

تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
برگردیم به زمان هاى قدیم
به ما تكنولوژى نیامده جانم...
برایت نامه مینوسم!
از مبدأ معلوم،
به مقصدِ نا معلوم...
عزیزِ جانم؛
سلام
كلام را كوتاه میكنم!
ملالى نیست جز دلتنگى هاى هر شب و
مرورِ تمامِ خاطراتى كه اى كاش از ذهنَت پاك نشده باشد!
همین!
دلتنگِ "تو" :
                          من ..!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
گاهی دلت میخواهد
در شلوغی روزگارش
بیایدو نگاهت کند 
نفست که آرام گرفت
بگوید:
تمام حواسم با توست!
با تو خوبِ من...!
کاش بداند...
گاهی این سوی دنیا می نشینی
دست نوازش
بر سر اطمینانت می کشی
با بغض و لبخند میگویی:
حتما میداند دلتنگم ...!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
دیر آمده ای
محبوب من ...؛
آنقدر دیر ،
که به پنج زبان زنده ی دنیا هم
دوستم بداری ..،،
هیچ اتفاق عاشقانه ای
سکوت بارانی این دیدار را نخواهد شکست ...!
گل سرخ ات را
بر سر این شعر پرپر کن ..
ردیف و قطعه را هم به خاطر بسپار !
تاوان دیر رسیدن گاهی
تنها
با یک عمر گریه پرداخت می شود ...!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
امروز ،
تمام حوصله ام را 
جمع كرده ام 
به تكرار نام تو ..!
تکرار ... تکرار ...
تکراری زیبا و ناب ..
چه حس زیبایی دارد
با تو تکرار همه چیز ...
                             زیباست ... !
"دل تنگم"
كه صدایت كنم
و تو بگویی :
                     " جان دلم ".....


تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 07:40 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
فقط وقتی بگویید دوستت دارم ، 
که دوستش داشته باشید.. 
که بپذیرید باقی زندگیتان را کنارش بگذرانید..
 به همه نشانش بدهید..
 دستش را بگیرید و دنیا را بگردید..
وقتی که تک تک سلول های جسمتان فریاد بزند.. 
که چشمانتان ، لبریز از عشق باشد.. 
که حاضر باشید جان را فدایش کنید..
فقط وقتی بگویید دوستت دارم که آماده باشید و نه تنها....!!!
که بالغ و متفکر و بزرگ شده باشید.. 
همین دو کلمه ساده ، 
خروارها تعهد و مسئولیت دارد... 
فقط وقتی بگویید دوستت دارم که معنایش را بدانید...! 
معنای خودتان و معنای زندگیتان...
و فقط به کسی بگویید دوستت دارم 
که بودن کنارش، با ارزش تر از تنها بودن باشد... 
وگرنه این دوستت دارم، 
بوی تلخ تنهایی و جدایی میدهد....!!!

تنهایی را ارزان نفروشید. به لبخندی، به نگاهی، به حرفی..! 


تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 07:37 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
عشق،
راهی‌ست برای بازگشت به خانه !
بعد از کار ؛
بعد از جنگ‌ ؛
بعد از زندان ؛
بعد از سفر ؛
بعد از …

من فکر می‌کنم
فقط عشق می‌تواند
پایان رنج‌ها باشد ...
به همین خاطر ،
همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم ...

من همان سربازم ؛
که در وسط میدان جنگ ،
محبوبش را فراموش نکرده است ...


تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
نه فقــط از تـــو اگــر دل بکــَــنـَــم می میــــرم
سایه ات نیـــــز بیفتـــد بـه تنــم می میـــــرم...

بیــن جـــانِ مــن و پیراهـــنِ مـــن فرقــی نیست
هریکـــی را کــه برایــت بِکــــــنــَــم می میـــرم..

برقِ چشمــــانِ تو از دور مـــــرا می گیـــــرد ،
مــن اگــر دست به زلفــت بزنــم می میــــرم..

بازی مــاه و گربــه است نظـــر بــازی مـــــا ،
مثــل یک تــُــنگ شبــی میشکنــم می میـــرم..

روحِ برخاسته از مــن ، تــهِ این کوچه بایست ،
بیش از ایــن دور شــوی از بدنــم می میــــرم...


تاریخ : چهارشنبه 30 فروردین 1396 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : یه عاشق
به امید آمده ام ، خانه خرابم نکنی.. 
همه کردند جوابم، تو جوابم نکنی.. 

بارها آمده ام ، باز مرا بخشیدی.. 
با کلام " برو " ، این بار خطابم نکنی.. 

همه هستی من این قطرۀ اشک است خدا..
وای اگر رحم بر این چشم پرآبم نکنی ..!

به ثوابی که ندارم  چه امید ی بندم ؟
آب چون نیست ، طلبکار سرابم نکنی ..

به گمان دگران  بندۀ ی خوبی هستم..
پیش  چشم همه عاری ز نقابم نکنی !

گر قرارست بسوزم بزن آتش، اما
جلوی  مردم این شهر عذابم نکنی....


تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5