تبلیغات
✩☜یـادداشت هـای دلـــ♡ــــ☞✩✔
✩☜یـادداشت هـای دلـــ♡ــــ☞✩✔
...:::دلـــ را قرار نیستـــ مگر در کنــآرِ طُ :::...


پست ثابت


سلام دوستان عزیزم

خیلی ممنونم از اینکه به و بلاگ من سر زدید 

وبلاگ من قانون خاصی نداره 

و تقریبا هر روز سعی میکنم آپ کنم 
.
.
.
اگر با تبادل لینک موافق بودید بهم خبر بدید

موافقم 
.
.
.
راستی 

نظر یادتون نره 
.
.
.
عشقیــــــد 



♥ نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 01:37 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

ای عشق


تمامِ دین و دنیایم ، فدای دردِ سر هایت ،

چه دردی میکشم وقتی ، که دورم از نفسهایت ..!


شبیه آدمِ برفی ، اگر تنها ترین باشم ،

تو را اینگونه میخواهم ، تو را تنهای تنهایت ..!


کسی جز من چه می فهمد ؟ کسی جز من چه می داند ؟

چه عشقی دارد این بوسیدنِ ردِّ قدم هایت ..!


من اینجا در زمین آدم ، تو ماهِ آسمان هایی ،

عجب راه درازی هست ، تا آغازِ دنیایت ..!


مرا اینگونه باور کن ، کمی عاشق ، کمی خسته ،

تو هم گاهی مدارا کن ، تو با چشمانِ زیبایت .....!!!!!



♥ نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 05:41 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

..


باز جمعه شد ..

بیچاره جرات آمدن ندارد ..؛؛؛

از هر طرف لعنت، آه و نفرین .. 

                                  که غروبش دلگیر است ..

شده دستخوش تلخی های ما این بدبختِ مــَــفـلوک !!!

مانده ام جمعه اگر نبود ،،،

تمام بد شانسی هایمان را گردن چه کسی می انداختیم ؟؟؟



♥ نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 05:39 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

جمعه ها..


جمعه ها بغض من انگار گلوگیر تر است ،

فکر و ذهنم به تو و چشم تو درگیرتر است ..؛

مثل هر جمعه ، دلم ، حس عجیبی دارد ،

حسِ دیدار تو این جمعه کمی بیشتر است ...!!!



♥ نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 05:35 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

رفیق مجازی :)


دوست داشتن را ،

 آن رفیقِ مجازی به من آموخت  ..

او که نه با رنگ صدایم آشناست ،

نه برق نگاهم ،

و نه گرمی دستانم ...!

بی هیچ چشم داشتی احوالم را میپرسد ؛

و به انتظار سلامِ دوباره ام ،

مینشیند ...؛

تا خلوت این دل زنگار گرفته را ،

با کلمات پر محبتش بشکند ...!

او همان است که

صدایش ، با دلِ خاموشم هم آهنگ است ...

دوستش دارم به اندازه ذره ذره تنهایی ام ،

و نهایتِ احساسِ خُشکیده ام ،

او همان است که به دل ساده ام فهماند :

« دوست داشتن چقدر زیباست !!!! »



♥ نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت 06:54 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

خوبی کن..!


نه آرامشت را به چشمی وابسته كن ،

نه دستت را به گرمای دستی دلخوش !

چشم ها بسته میشوند و دستها مشت می شوند ...

و تو می مانی و یك دنیا تنهایی...

میلیونها درخت در جهان به طور اتفاقی توسط موش ها و سنجاب هایی كاشته شدند ،

كه دانه هایی را مدفون كردند و سپس جای مخفی آن را فراموش كردند ...

خوبی كن و فراموش كن ..!!!

" روزی رشد خواهد كرد " 



♥ نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 01:24 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

..


نه!

بمان!

گله نمیکنم... یا به قول تو : غر نمیزنم!

فقط زیر سوالم!

میخواهم بپرسم و بدانم

وقتی مبل راحتی میخری، به ناراحتی من فکر میکنی؟

وقتی چای دم میکنی برای دونفر...

به سوم شخص مفرد این قصه فکر میکنی 

که چگونه فعل مردن را پشت میز تنهایی اش صرف میکند؟!

من همان نفرم! همان اتفاقم...

قرار بود درون زندگی تو بیفتم! خودت میگفتی! 

ولی از پا... از پا افتادم! چون تو دستم انداختی... من همان نفرم! نشانی بدهم؟!

صفحه ی آخر شناسنامه ام را واکردی و گفتی: نامم اینجاست!

پس کجایی؟!

نشانی بدهم؟

سرمای دی... شانه ی لرزان تو... پالتوی من...

کنار کدام شومینه گرم شدی که برنگشتی؟

کنده های خاطرات را کی سوزاندی؟! کی خشکشان کردی؟!

سوال دارم... سوالم! چندین خط...

وقتی روی تخت دونفره می خوابی؛ حواست پرت زندگی سخت یک نفره من می شود؟!

من همانم ها! همان که همه ی زندگی ات بود...

همان که خیالم را می پراندی به زندگی ابدی! همانم... فقط کمی پیرتر! تکیده تر!

نه! نمیخواهم غر بزنم...

رفتی؟!



♥ نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 01:17 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


شب سردی ست و من با دلِ سرد ،

                  به خودم می گویم :

                خبری نیست ، بخواب ...!!

باز هم خوابِ محبت دیدی ....



♥ نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 12:16 ق.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


الا یا ایها المعشوق بگو از من چه می خواهی؟

که دردم را نمی بینی و نامم را نمی خوانی! 


تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم

تو از احوال یک رنجورِ دل خسته چه می دانی؟


به جان آمد دلم از غم، نمی خندم دگر، اما

تحمل می کنم غم را شبیه پیر کنعانی... 


«مرا عهدی ست با جانان، که تا جان در بدن دارم...» 

بگو با من مگر دیوان حافظ را نمی خوانی؟


امید وصل بود در من«...ولی افتاد مشکل ها» 

دلم خون شد از این ایام رنج و نابسامانی... 


من از این بیشتر با تو نمی گویم سخن از عشق 

«هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی»



♥ نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 11:43 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


تو و آرامـــــــش و یـک خـوابِ  خوشِ بعــد از ظهــــر
                  
                              مــن و دلتنگــــیِ بعــد از تــو و بــی خـــوابــــی هـــا ...!



♥ نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 11:40 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

هعی...


شکستنم را 

همه دیدند ؛....

جز او ،

که به خاطرش شکستم ...!

تازه می پرسد :

صدایِ چه بود ؟؟؟!!!...



♥ نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 11:38 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

..


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست ،

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست ..

مینشینی روبرویم خستگی در میکنی ؛

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست ..

چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی ،

دست بگذارم بین دستانی که نیست ..؟

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است  ؟

باز میخندم که خیلی.. گرچه میدانی که نیست ..!

شعر میگویم برایت واژه ها گل می شوند ؛

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست ..

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو !

اشک میریزم بپایت توی ایرانی که نیست ..

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود ؛

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست ..

بعده تو این کار هر روز من است !

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست .....!!!!



♥ نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 11:35 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


شهر ،

رنگ زردِ ایستگاه های مترو ..!

و پله های برقی ،

در حالِ حمل آدم های گیج از قرص های شبِ پیش ..!

سَکـّــوها خالی از مسافرانِ فلسفی و موزیک راک ...؛

که از درزِ هیچ هدفونی شنیده نمی شود ؛

ته مانده های سیگار له شده زیر پای قرار تجریش ؛

و خبر خودکشی یک زن ،

روی ریل های برقی !

شهری مُدِرنیزه با ایستگاه های مترو ...،

و آدم های گیج از قرص های شب پیش ..!

بدون کتاب ،

بدون فلسفه ،

بدون هیچ ....!!!



♥ نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 11:12 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


مُدام وَرق میزنم

خَط میکشم

علامَت میگذارم !

بگذریم ..

بگو امروز

تا کُدام صَفحه 

برایت بِمیرم .. ؟



♥ نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 11:10 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

انتظار...


انتظار را نباید کشید

اعتیاد می آورد جانم...!

دیده ام که میگویم ها...

همیشه هستند آدم هایی

که به کشیدن انتظار معتادند

عادت کرده اند که همیشه

منتظر کسی باشند 

که نمی آید...

خودشان هم می دانند اما...

عادت کرده اند

به کشیدن این زهر مار

عادت کرده اند

به طعم تلخ انتظار...

اصلا انگار اینها اشتباهی 

خودشان را ترک کرده اند..‌.!!!

اما تو نکش جانم .... 

نکش ...

گرفتارش که بشوی 

کارت تمام است ها...!

نکش این زهر مار لعنتی را ...

اگر میخواست بیاید 

که تا الان آمده بود

اصلا اگر میخواست بیاید

چرا رفت؟

حالا که رفته 

یک کاسه آب بریز پشت خاطراتش 

در را هم ببند ...

و تا میتوانی

نفس بکش 

در هوایی که خالی از اوست

نفس بکش در هوایی 

که خالی از طعمِ تلخِ انتظار است...



♥ نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 11:03 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


❀ میان نفسهایت..


        ❀ حبســــــم كـن..


                  ❀ من ، بی تو ..


          ❀  بـــودن را ..


❀ بلد نیســتم



♥ نوشته شده در شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 10:57 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

..


آدم ها به همان خونسردی

که آمده اند ،

چمدانشان را می بندند ؛

و ناپدید می شوند ...

یکی در مِه ؛

یکی در غبار ؛

یکی در باران ؛

یکی در باد ؛

و بی رحم ترینشان ،

در برف ...!!!



♥ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 03:28 ق.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


چــــه رفتن ها کــه می ارزد بــه بــــودن هــــای پوشــالـی !

چــــه آغوشـــی ، چــــه امیـــدی بــه ایــن احســـاسِ تـوخـالـــی ؛


کبــوتر بـا کبـــوتر مـانده امــا از ســـرِ اجبــــار ،

در ایـــن دنیـــایِ تــو در تــو ، تو دیگـــر از چــه می نــالــی ؟


یکـــی را دوستــش داری کــه او دنبــالِ غیــر از توســت

کجـــا دیـدی جهــــانی را بــه ایــــن شوریـــده احوالــــی ...؟



♥ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 09:04 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


برای گم شدن ،

همیشه نباید تویِ کوچه پس کوچه هایِ غربت باشی ...

گاهی وقت ها ،

توی اتاقِ خودت ،

میانِ تک تک خاطراتت گم میشی ...؛

اون وقت ،

باید خیلی به عقب برگردی

تا خودتو پیدا کنی ،

خیلی .....!!!



♥ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 09:02 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


گاهی ،

اَدایِ رفتن در می آوری..

فقط خودت می دانی که چمدانت خالی ست

و پایت نایِ رفتن و دلت ، قصد کندن ندارد ...!!

اَدایِ رفتن در می آوری

بلکه دستی از آستین درآید

و دو دستی بازویت را بچسبد ..

چشمی اشک آلود زل بزند توی چشمانت و بگوید «بمان» !!!

و تو چقدر به شنیدنش محتاجی ...

گاهی اَدایِ رفتنی ها را در می آوری

بلکه به خودت ثابت کنی 

کسی خواهانِ ماندنت هست هنوز ..!

و وای از وقتی که

نباشد کسی...

با چمدانِ خالی و پای بی اراده و دل جا مانده ،

کجا میشود رفت؟

کجا ....؟ 



♥ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:52 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


ماجرایِ من و تو ،  باورِ باورها  نیست

ماجرایی ست که در حافظۂ  دنیا نیست 



نَه دروغیم ! نَه  رویا ، نَه خیالیم ، نَه  وَهْم

ذاتِ عشقیم !  که در آینه ها پیدا نیست 



تو گُمی در من وُ من در تو گُمم ، باور کُن !

جُز در این شعر ، نشان وُ اثری از ما نیست



شب که آرام تر از پِلکْ تو را می بندم

با دلم  طاقتِ دیدارِ تو ، تا فردا نیست



من وُ تو ساحل وُ دریایِ همیم، اما نَه  

ساحلْ اینقَدر که در فاصله با دریا نیست !



♥ نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 09:06 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


هرکسی حالِ مرا پرسید گفتم عالی ام

اشک ها پنهان شده در خنده ی پوشالی ام


نردبانِ هر کَس و ناکَس شدم اما چه سود؟

دارِ قالی هستم و حالا جدا از قالی ام


خوب فهمیدم که خوش بودند از غم هایِ من

آن رفیقانی که غمگینند از خوشحالی ام


دیگر آن چاقویِ دستِ نارفیقان نیستم

خسته از دیروزهایِ خونی و جنجالی ام


بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیل

من شدیدا خسته از هر بحثِ استدلالی ام


مثل نَعلِ اسب ها در زیر پا افتاده ام

با همه افتادگی ، تندیسِ خوش اقبالی ام


غرق خواهد شد کسی که سخت « من ، من » میکند

بطریِ بر روی آبم چون که از خود خالی ام



♥ نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 06:44 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

زندگی...


زندگی ، ذره کاهیست ، که کوهش کردیم

         زندگی نامِ نکویی ست ، که خارش کردیم

                          زندگی نیست به جز نم نمِ بارانِ بهار !!

                                              زندگی نیست به جز دیدنِ یار !!

                                                   زندگی نیست به جز عشق ،

                                                  به جز حرف محبت به کسی !!

                                             وَر نه هر خار و خَسی ،

                           زندگی کرده بَسی !!

           زندگی تجربه ی تلخ ، فراوان دارد !!

   دو سه تا کوچه و پس کوچه و 

اندازه ی یک عمر ، بیابان دارد !!

ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصتِ کم ؟!...



♥ نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 09:36 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


آدم ها می آیند...

گاهی در زندگی ات می مانند ،

گاهی در خاطره ات ..!

آن ها که در زندگی ات می مانند ،

همسفر می شوند ؛

آن ها که در خاطرت می مانند ،

تجربه ای برای سفر ..!

گاهی تلخ ؛

گاهی شیرین ..!

گاهی با یادشان لبخند می زنی ،

گاهی یادشان ، لبخند از لبانت بر می دارد ..!

اما تو ،

لبخند بزن ؛

به تلخ ترین خاطره هایت ..!

آدم ها می آیند و این آمدن ، باید رخ بدهد

تا تو بدانی ،

«آمدن» را همه بلدند ،

این «ماندن» است

که هنر می خواهد ..!!!



♥ نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 09:32 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


از سکوتم می نویسم تا بدانی خسته ام ،

بی هوایت کنجِ پَستوهایِ غم ، یخ بسته ام ...

بی تو ، بی تابی در این برزخ به جانم خیمه زد ؛

من هنوز این بغض را از رفتنت ، نشکسته ام ...

با خیالت روزها را بی صدا سر می کنم ،

بی تو دارم بی کسی را تازه باور می کنم ...

از کلامم هرکسی شیدایی ام را خوانده است ؛

یادِ چشمانت مرا از هر نگاهی رانده است ...

کاش بودی تا بهارم غرقِ بی رنگی نبود ؛

کاش در تقدیرِ ما ، دوری و دلتنگی نبود ...!!!



♥ نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 09:28 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

سهراب سپهری


ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ !

ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳ ﻬﺎ ﺧﻮﺭَﺩ ﺑﺮﻫﻢ...

ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...

ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...

ﻳﻜﻲ ﮔِﺮﻳَﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛُﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛُﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...

ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...

ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...

ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...

ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...

ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...

ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...

ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭَﻭَﺩ پایین...

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!



♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 02:45 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

می نازم به تو...


هر کجا باشی ، در آنجا ، یار..! می نازم به تو

بی شماران عاشقم . . . هر بار می نازم به تو

دلربایی می کنی هر لحظه با خوب و بدت

حرف من این است ای دلدار می نازم به تو

قسمت شیرین من فرهاد چشمان تو شد

شاکرم بر درگه دادار...می نازم به تو

«مستم از رؤیای مِیگونت به هردم در خیال»

مانده دل، آری، دراین افکـار، می‌نازم به تــو

روزهایم در زلال چشم تو شب می شود

من اگر خوابم ،اگر بیدار می نازم به تو

شهریارم . . ! خانه ای آباد در قلبم بساز

بر سرم هم گر شوی آوار می نازم به تو

کوچ چشمانت به چشمم را چــرا پنهان کنم ؟!

ای که هستم از تو من سرشار...می نازم به تو

در بهار عمر تو...گل رنگ و رویی تازه کرد

وه! به این احوال و این دیدار... می نازم به تو



♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 02:43 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

کــآش..


کـــــــــاش می فهمیدن آدمــــا ؛

جواب « دوستت دارم » ،
« مرسی » نیست !

     جواب « دلم برات تنگ شده » ، « سکوت » نیست !

           جواب « شب بخیر عشقم » ، « شب خوش » نیست !

                 جواب « دلم گرفته » ، « بیخیال » نیست !

                      جواب « مواظب خودت باش » ، « باشه » نیست !

                      جواب « نگرانتم » ، « بی تفاوتی » نیست !

                 جواب « خوبی » ، « بدی » نیست !

            جواب « محبت » ، « بی محبتی » نیست !

       جواب « دلِ ساده » ، « حقه بازی » نیست !

جواب « بی قراری » ، « سکوت » نیست !



♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 02:32 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


چشم هایت همه جا رازِ تو را جار زدند ...

                خبر از عشق نوشتند و به دیوار زدند ...

پیِ انکارِ من و رنگِ نگاهت هستی ...

                این جماعت مگر احساسِ تو را دار زدند ؟..

دوستم داری و لب دوخته ای .. میترسی ؟

                حرفِ مردم ؟ به خدا حرف که بسیار زدند ...

سهم من ، این منِ دیوانه ، فقط بی تابی ست ؟

                از تبِ عشق به من طعنه ی بیمار زدند ...

دوستم داری و لب دوخته ای ؟ حرف بزن ..

                 چشم هایت همه جا رازِ تو را جار زدند ...



♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 02:23 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

...


گوشه گیر و ساده بودم ، شُهرتم این گونه بود !

کم صمیمی می شدم ، چون رغبتم اینگونه بود !

تا که دیدم رویِ او را ، در دلم آشوب شد ؛

می شدم آرام با او ، عادتم این گونه بود !

"می شود روزی بگوید دوستم دارد ، خدا؟"

در قنوتِ هر نمازم حاجتم اینگونه بود !

در دلم ترس از نگاهش بود اما ناگهان ؛

زل زدم در چشم هایش ، طاقتم اینگونه بود !

هرکجا می دیدمش با هرکسی غیر از خودم ،

مُشت میشد دست هایم ، غیرتم اینگونه بود !

آتشی افتاد در جانم که او با دیگری ست ؟!

در سکوتم سوختم من ، حسرتم اینگونه بود !

سرنوشتم را نوشته " عاشقیِ بی وصال "

من برای او نبودم ، قسمتم اینگونه بود !!!



♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 02:18 ب.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

زندگی..


زندگی یک چمدان است که می آوریَش ،

بار و بندیل ، سبک می کنی و میبَری اش ،

«خودکُشی» !! مرگِ قشنگی که به آن دل بستم ،

دستِ کم ، هر دو سه شب ، سیر به فکرَش هستم ،

گاهُ بی گاه پُر از پنجره پایِ خطرم ،

به سَرَم می زند این مرتبه حتما بپرم ،

چمدان ، دستِ تو و ترس ، به چشمانِ من است ،

این غم انگیز ترین حالتِ غمگین شدن است ،

بی تو ، من با بدنِ لُختِ خیابان چه کنم ؟

با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم ؟

بی تو ، پَتیاره ی پاییز مرا می شکَنَد ..

این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکَنَد ..

قبلِ رفتن دو سه خط فحش بده ، داد بکش !

هی تکانم بده ، نفرین کن و فریاد بکش !

قبلِ رفتن ، بگذار از تهِ دل آه شوم ،

طوری از ریشه بکش اَرّه که کوتاه شوم ،

مثلِ سیگار ، خطرناک ترین دودَم باش !

شعله آغوش کنم ، حضرت نمرودم باش !

هر پسر بچه که راهش به خیابانِ تو خورد ،

یک شبه مرد شد و یِکّه به میدان زد و مُرد ..

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم ،

و از آن روز که در بَندِ توام ، آزادم ..

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم ،

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم ،

می پَرَم دلهره کافی ست ، خدایا تو ببخش !

«خودکُشی» دستِ خودم نیست ، خدایا تو ببخش !

بی تو ، من با بدنِ لُختِ خیابان چه کنم ؟

با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم ؟

بی تو ، پِتیاره ی پاییز مرا می شکَنَد ..

این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکَنَد ..



♥ نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 12:24 ق.ظ توسط یه عاشق: نظرات()

.: تعداد کل صفحات 6 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]

Design By : Bia2skin.ir